تبليغاتX
اندیشه پویا

یک دیالوگی در فیلم پر پرواز بین زیبا بروفه و دوست شادمهر عقیلی در می گیره و دوست شادمهر به زیبا بروفه که نامزد شادمهر است می گوید:«ماه درخشنده چو پنهان شود،شب پره بازیگر میدان شود.»این از این،همین.

اما بشنو از قیصر امین پور:« وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند،نه باید ها.مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم.عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم،باشد برای روز مبادا.

اما در صفحه های تقویم،روزی به نام روز مبادا نیست.آن روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست.اما کسی چه میداند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد.

وقتی تو نیستی،نه هست های ما چونان که بایدند.نه باید ها.هر روز بی تو روز مباداست.آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند.آیینه ها که دعوت دیدارند،دیدارهای کوتاه،از پشت هفت دیوار،دیوارهای صاف،دیوارهای شیشه ای شفاف،دیوارهای تو،دیوارهای من،دیوارهای فاصله بسیارند.

آه...

  دیوارهای تو همه آیینه اند

           آیینه های من همه دیوارند

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 19:28 توسط پویادبیری مهر| |

وقتی بیدار شد که همه خواب بودن.از فرط خستگی نمی توانستم چشمانم را باز نگه دارم.سردی هوا و سکوت خیابان سقلمه می زد که بگیر بخواب،اما مگر می شد خوابید.

درد تمام وجودش رو گرفته بود،اما هیچ چیز نمی گفت،جیکش در نمی آمد.با اینکه خیلی ناز نازی بود و همیشه عادت داشت که الکی خودش را بزند به مریضی،واسه اینکه نازش را بخرم،اما اینبار می شد تو همون تاریکی دست و پا زدن های اون فسقلی را تو دلش دید.

هم خوشحال بودم،هم نگران.اضطرابم بر سرور غلبه می کرد.پدرش از قبل با بیمارستان هماهنگ کرده بود که شرایط را فراهم کنند تا آرزوی زندگی من از همون ابتدا مثل یک پرنسس کاخ الیزه به دنیا بیاد.

با یک چشم بر هم زدن از جام بلند شدم و پالتویی که روز تولدم برام هدیه خریده بود را تنم کردم و آروم جلو رفتم و پرسیدم:حالت خوبه؟

نا نداشت که جواب بدهد.یک لبخند اجباری زد.هم میخواست شرایط رو عادی جلوه بدهد و وانمود کند که درد ندارد،هم فسقلی از چشماش داشت می زد بیرون.

یه ژاکت تنش کردم و آسانسور رو زدم تا بیاد بالا.تا اینکه از طبقه دوازدهم بیام پائین انگار یک سال گذشت.همون روزاهایی که با پول پس انداز مامانش و چهار تا وام و این در و اون در زدن می خواستیم این خانه رو بخریم،بهم می گفت که طبقه دوازدهم خیلی بالاست،اما مگر گوش به حرفش می دادم.هزار تا توجیه و استدلال که من عاشق تراس این خانه ام،جان می دهد واسه قلیان کشیدن.اصلا تا حالا تصور کردی وقتی جوجه بی استخون زعفرانی را روی باربیکیو تو این تراس بپزی چه محشری به پا می شود؟می خندید و با همان نگاه های معصوم همیشگی سری تکان می داد و تائید می کرد.

اما حالا،وقتی می بینم این آسانسور لعنتی شده بلای جانش و عاملی واسه درد بیشتر،صد بار آرزو میکنم ای کاش همان طبقه اول یک واحد از این برج سر به فلک کشیده را خریده بودیم و قال قضیه کنده
می شد.

در آسانسور که باز شد،سریع ماشین را روشن کردم و مثل شست تیر رفتم سمت بیمارستان مادران.توی ماشین دیگه نتوانست خودش را تحمل کند.می دانست اگر بخواهد ناله کند من تحمل شنیدن آه و ناله اش را ندارم،اما دیگر دست خودش نبود.یکی دو ماه قبل یک کتاب خوانده بودم با عنوان "زایمان بدون درد."توی همان کتاب نوشته بود که وضعیت زن ها در آستانه زایمان چه طور می شود.نوشته بود:«درد زایمان با شروع انقباض رحم آغاز و در لحظات نزدیک به فارغ شدن به دلیل کشش ساختمان مجرای تولد افزایش می باید.این درد در اثر نزول نوزاد به سمت مجرا ایجاد و با اعمال فشار زیاد بر مجرای زایمان،به اوج خودش می رسد.»

نوشته های کتاب توی گوشم زوق زوق می کرد.دیگر هیچ چیز را نفهمیدم.به بیمارستان مادران که رسیدم پرستار را صدا کردم.برانکارد را آوردندند و آروم روی اون خواباندنش و فورا به اتاق عمل انتقال دادند.از پشت شیشه های سرد اتاق عمل با اینکه چشمم سیاهی می رفت و نمی توانستم ببینم که چهار تا انترم به سرکردگی یک جراح دارند همسرم را سلاخی می کنند،به دقت جریان عمل را با چشم دنبال
می کردم.آنقدرها که فکر می کردم طول نکشید.صدای نوزاد پاشید تو سالن.به خودم که آمدم دیدم دو تا پای "گل گیسو" توی دستای پرستاره و سرش رو به پائین.انگار که ماهی صید کرده باشد.همانجا بود که سجده شکر گذاردم و اشکم ناخودآگاه سرازیر شد.گل گیسو به دنیا آمد.

پاورقی:داستان بالا بخشی از رمان "گل گیسو" است که در حال تحریر است.همه تلاشم اینست که به نمایشگاه کتاب سال آینده برسانمش.

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 2:22 توسط پویادبیری مهر| |

وقتی شونم به شونش خورد،بی تفاوت رد شدم،انگار که هیچ برخوردی نشده،یه کم که جلو رفتم یه نفر شونم رو گرفت.برگشتم نگاه کنم ببینم کیه.حدس زدم که خودش باشه.پیر مرد روزنامه فروش که صبح ها جلوی متروی شهید بهشتی روزنامه می فروشه.

گفت:"اصلا فهمیدی که با چه ضربی تنه زدی و رفتی،ککتم نگزید."

یه نگاه از پائین به بالا بهش انداختم،دیدم روزنامه تو دستش نیست.پرسیدم "حاجی جان،چرا روزنامه نداری؟مگه روزنامه فروش نبودی تو؟"

به حالت تعجب و تعنه گفت:"وقتی ازت سوال می کنم جواب منو با سوال نده پسر.بعدشم مگه دیگه روزنامه ای هم مونده واسه فروختن.تو و رفیقات که دیگه نمی نویسین،گلوتونو بریدن.غیره اینه؟"

چون جلسه داشتم و باید زودتر حاجی روزنامه فروش رو ترک می کردم زیاد با هم صحبت نکردیم،فقط گفتم:"دوره دوره ما نیست حاجی.وضع خرابه،خراب."

پیر مرد روزنامه فروش یه ابرویی بالا انداخت و گفت:"میدونم،معلومه.اینقدر پکری که نفهمیدی به کسی که هر روز صبح ازش روزنامه می خری،چه تعنه ای زدی.چیه چرا اینقدر پکری؟"

سرمای هوا که به برف نوبرونه زمستان منجر شده بود،امان از کفم بریده بود،گفتم:"حاجی حال و روز خوشی ندارم.اونی که نباید می رفت،رفته و خیلی تنها شدم.نمی دونم چرا اینجوری شد.هنوزم تو کمام،ولی از یه طرف هر چی فکر می کنم می بینم رفته و هیچ خبری هم ازش نیست،از یه طرفم انگار نرفته و من همش منتظر یه نفرم."

جلو اومد و دستم رو فشرد.گفت:"بر می گرده،نگران نباش."

مترو رو ترک کردم و رفتم پی کارم.

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 1:9 توسط پویادبیری مهر| |

اون تپه باستانی که میگن همین تپه شاهد مرتضی.

مرتضی؛جانِ مرتضی به من دروغ نگو.

من خودم،[با حالت گریه]من خودم اینجا بودم،یا زهرا،یا زهرا.

[با دست از روی تپه روبرو رو نشون میده] عراق تا اینجا اومده بود،تا همین جا.

داشت می رسید جلو،تا اینجا.ما اینجا سنگر دیدبانی داشتیم.همین جا.

من به خاطر اون نامردا،من[گریه کنان]من اینجارو مین کاشتم.دنیا چرا اینطوری میشه مرتضی،کی به کیهِ.من تاوانِ چیرو باید پس بدم.چی رو.حبیبه کجا بود؟[زیر لب میگه حبیبه کو؟ و میاد و پاش رو میندازه تو گودال]

[خطاب به خدا میگه]: "این پارو بگیر،پای حبیبه ام رو بهم پس بده.تو رو قسمت میدم.به خودت قسم راضی ام.خدا....خدا..،من یه پدرم،من نمی تونم این وضعِ حبیبه رو تحمل کنم.

من جنگیدم نه اون،من اعتقاد داشتم نه اون.این پارو بگیر،پای حبیبه رو بهم پس بده.به خودِت قسم راضیم.[سرش رو روی زمین می کوبه و زار می زنه.]

 دیالوگ بی نظیر و تاریخی پرویز پرستویی در سکانس تپه
شاهدِ فیلم "به نام پدر"،شاهکار "ابراهیم حاتمی کیا"

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 1:3 توسط پویادبیری مهر| |

نیستیم ...
به دنیا می آییم
عکس یک نفره می گیریم
بزرگ می شویم
عکس دو نفره می گیریم
پیر می شویم
عکس یک نفره می گیریم ...
و بعد دوباره باز
نیستیم ...

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 19:36 توسط پویادبیری مهر| |

ظهر سه شنبه،دهم آذرماه پارکینگ ساختمان اتاق بازرگانی تهران در خیابان مطهری مملو بود از خودروهای مدل بالایی که متعلق به پولدارترین مردان ایران است.برای شرکت در جلسه هیات نمایندگان اتاق بازرگانی تهران رفته بودم.جلسه سنگینی بود.انتقادات تند و حملات تندتر.نگاه های سنگین و صندلی محسن صفایی فراهانی همچنان خالی.


 

 محاکمه دولت در پارلمان بخش خصوصی

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 19:26 توسط پویادبیری مهر| |

پست یکی ماقبل آخر وبلاگ "اندیشه پویا" مربوط به گفت و گوی کوتاه و تکمله کوتاه تر از آنیست که در چند خط راجع به محمد رضا فروتن نوشتم و به نوعی دل نوشتی بود از گپ و گفت به یاد ماندنی که با فروتن دوست داشتنی داشتم.اما جالب تر از همه آنکه تعداد بازدید هایی که از نقاط مختلف جهان از این مطلب صورت گرفت و میزان لینک های آن،نه تنها بی سابقه بلکه در جای خود عجیب بود برای خود من جای تامل دارد.

از این مطلب که در آخرین ساعات روز چهارشنبه،چهارم آذر در اندیشه پویا منتشر شد،ظرف 48 ساعت 2000 بازدید به عمل آمد به طوری که در روز پنجشنبه 1588 نفر بازدید و در روز جمعه ششم آذر ماه 322 نفر بازدید از کشورهای ایران،امارات،آمریکا،انگلستان،نروژ،آلمان،کانادا،استرالیا،لبنان،هلندسوئد،فرانسه و مکزیک صورت گرفت.

بیشترین بازدید از وبلاگ اندیشه پویا باز می گردد به پست مطلبی در خصوص "ممنوع التصویر شدن فرزاد حسنی" که بیش از 700 بازدید در یک روز داشت و مطلب دیگری در خصوص "مرگ مهستی" که آن هم حدود 600 بازدید در روز داشت،اما 2000 بازدید در کمتر از 48 ساعت که مربوط به مطلب محمد رضا فروتن بود،رکورد بازدیدهای وبلاگ "اندیشه پویا" را زد.این در حالیست که میانگین بازدید از خبرهای ویژه سایت های خبری یا خبرگزاری ها در روز حدود 1000 تا 3000 بازدید است.

توجه وافر و واکنش مردم به این مطلب بدون شک از اهمیت و ویژگی های خاص محمد رضا فروتن،بازیگر توانمند سینمای ایران خبر می دهد.

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 2:30 توسط پویادبیری مهر| |

هزاران سال است که مردمان دنیا به دنبال خوشبختی هستند و با امید آن شب را به روز و روز را به شب می رسانند؛دریغ از اینکه هر چه انسان پیشرفته تر می شود و تئوری های زندگی ایده آل اش افزایش پیدا می کند و گسسته تر می شود خوشبختی دور تر می شود.

آنها که به دنبال خوشبختی می روند اساسا کار درستی انجام می دهند؟خوشبختی چیست؟چرا باید خوشبخت بود؟خوشبختی نادانی است؟اگر امکانات زندگیمان فراهم بود خوشبختیم؟خوشبختی یک فرآیند است یا یک رخداد؟آیا انسان ناگهان خوشبخت می شود یا یک سلسله اقدامات باید تا خوشبختی؟خوشبختی نه پاسخ سوال هایست که مطرح شد،نه سوال هایی است که بی پاسخ مانده است.خوشبختی مولود مشروع زندگی نیست،خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است.

                                                            * * *
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت؟هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت،دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود،گر درون تیره نباشد؛همه دنیاست بهشت.

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 2:26 توسط پویادبیری مهر| |
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به پویا دبیری مهر است
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir